دلتنگی

خرید بک لینک

چند روزی است دلم گرفته...نمیدانم چرا و از چه و از که؟ ولی گرفته.

چند ماهی است که نیروی جدیدی به شرکت اضافه شده، اسمش م ن ص و  ره است. فوق العاده خوش اخلاق و با روابط عمومی بالا. ازش خوشم میاد، خیلی دوستش دارم. هرچند از لحاظ ظاهری و حتی شاید اعتقادی با من خیلی تفاوت دارد.  نیدونم چطوری رابطه ام باهاش صمیمی شد اما دوستای تازه پیدا کرده، خانم ا ح م د ی و ل ی ا ل ی. خب اونا خیلی بهش نزدیک ترن و شبیه تر.

حالم خوش نیست. میترسم از کاری که دارم انجام میدم. با دانش اندک وارد کاری شدم که میترسم آه افرادی دامنم رو بگیره. دلم میخواد هرچه زودتر بیام بیرون از شرکت. چند روز پیش با یه بخش تازه ای از کدها مواجه شدم که اصلا از وجودشون اطلاعی نداشتم. نمیدونم چی درسته و چی غلط باید پیگیرشون باشم یا نه.

احساس خوبی نسبت به کاری که انجام میدم ندارم میترسم. بی خیالانه میترسم

بیشتر از این از خودم میترسم از خودی که قصد شیطنت دار و دلش میخواد به منصوره پیامای شیطنت آمیز بفرسته تو چت

از خودی که بیش از حد با همکار فنیش صمیمی شده و میگه و میخنده. از خودی که داره حواسش از کار پرت میشه

از خودی که امروز جو گرفتش و جویده جویده و در حضور چند تا از همکاراش که یکیشون دوست صمیمی مدیرشه حرفایی زد در مورد روزهای حال بد و سکته مامانش و بریده بریده گفت و اسم آورد در حضور چند نفر. چرا این کارو کرد؟ جوابش معلومه

افتاده رو دور جلب توجه، با مرموزبازی، خنده های بی مهابا، حرف زدن و ابراز وجود کردن

چقدر از خودم بدم اومد بعدش

چرا انقدر هیجانی و فکر نشده صحبت کردم،خدایا میشه کمک کنی یادشون بره...اگه به مدیرم بگن چی؟

چرا انقدر لحظه ای و ناگهانی همه ی چیزایی که از کتاب معجزه سپاسگزاری خونده بودمو ریختم دور!!چرا انگار هیچی تو مغزم حک نمیشه؟

اقای ن ا م  د  ا ر کتاب میخونه و میتونه بگه در موردچی بود ولی من نمیتونم.

چه حقیرانه دل خوش کردم به برده شدن اسمم توی شرکت. چه حقیرانه چه حقیرانه چه حقیرانه

چقدر زیاد به خودکشی فکر میکنم...اگه روحم و جسمم باهم نابود میشد و اون دنیایی نبود لحظه ای درنگ نمیکردم.

حالم خوش نیست...

خدایا شکرت و لی چرا منو آفریدی؟

اولین4...

ما را در سایت اولین4 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 17:27

صفحه بندی