ساعت 6 صبح برای خداحافظی با برادر کوچک که به سفر کاری میرفت بیدار شدیم، خداحافظی کردیم.
دیدیم هنوز برای نماز صبح وقت داریم. خیلی وقت بود که نماز صبحمان قضا میشد. نماز خواندیم و بعد دراز کشیدیم تا خوابمان ببرد.
هرچه سعی کردیم بی فایده بود. خواب از سرمان پریده بود. بلند شدیم و صورتمان را با ژل شستشویی که دکتر برای پوستمان تجویز کرده بود، شستیم.
مادرمان داشت برای دعای ندبه به مسجد میرفت. خیلی دلمان گرفته بود. همراهش به مسجد رفتیم و یک دل سیر با دعا گریه کردیم.
وقتی برگشتیم چندین بار کانال های تلویزیونی را بالا و پایین کردیم تا اینکه درگیر سریال آن تورینگ به نام بازی تقلید شدیم. از شبکهی 4 پخش میشد.
فیلم را دیدیم و خواستیم اتاقمان را مرتب و موهایمان را شانه کنیم. اتاقمان را طوری منفجر کرده بودیم که حالمان از دیدنش به هم میخورد. دیدیم خیلی خوابمان می آید. خوابیدیم و برای ناهار بیدار شدیم.
از صبح قصد شانه کردن موها و مرتب کردن اتاق را داشتیم اما تنبلی مان اجازه نمی داد. با خود فکر کردیم که همه ی کارهای مهم پس از تصمیم گیری، با لحظه ای مقابله با تنبلی آغاز می شود. با تنبلی مان مچ انداختیم و زورمان چربید و آخر شب اتاقمان را مرتب کردیم.
مدت هاست که میخواهیم کارهایی انجام دهیم اما منتظریم که حالش در ما ایجاد شود و هی شروع آنها را به شنبه های بعد موکول می کنیم. شاید حال خوب هم با کنار گذاشتن تنبلی ایجاد شود. باید تا دیر نشده برای تنبلی مان فکری اساسی بکنیم.
16 روز مانده به پایان تابستان
98/6/15
پ.ن1: عنوان و شیوهی نگارش برگرفته از نوشته های مهراوه شریفی نیا
پ.ن2: جمعه پر از اتفاقاتیه که نوشته نمیشن
اولین4...ما را در سایت اولین4 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 84